تبلیغات
آهنگ، كلیپ، ترفند كامپیوتر - مقدمه ای بر زندگانی امام رضا(ع)

مقدمه ای بر زندگانی امام رضا(ع)

نویسنده :م. ج. ك
تاریخ:شنبه 20 آذر 1389-07:11 بعد از ظهر

مقدمه ای بر زندگانی امام رضا(ع)
نمی‌دانم چقدر از «مدینه» می‌دانی. اما امام رضا(ع) «مدینه» را خوب می‌شناسد. همان جا به دنیا آمده، تقویم‌ها، روز، ماه و سال ولادتش را درست به یاد نمی‌آورند یا شاید خوب می‌دانند و اذعان نمی‌كنند ...
مقدمه ای بر زندگانی امام رضا(ع)
نمی‌دانم چقدر از «مدینه» می‌دانی. اما امام رضا(ع) «مدینه» را خوب می‌شناسد. همان جا به دنیا آمده، تقویم‌ها، روز، ماه و سال ولادتش را درست به یاد نمی‌آورند یا شاید خوب می‌دانند و اذعان نمی‌كنند ـ تاریخ هیچ وقت امانتدار خوبی نبوده ـ ولادتش را در سالهای 148، 151 و 153 و در روزهای جمعه نوزدهم رمضان، نیمه ماه رمضان، جمعه دهم رجب و یازدهم ذی القعده عنوان كرده‌اند. اما قطعیت بیشتر در همان سال 148، یعنی سال وفات امام جعفر صادق(ع) است. همان‌طور كه اشخاصی همچون مفید، كلینی، كفعمی، شهید ثانی طبرسی، صدوق، ابن زهره، مسعودی، ابوالفداء، ابن اثیر، ابن حجر، ابن جوزی و كسانی دیگر، سال 148 را سال ولادت امام رضا(ع) دانسته‌اند. 
اما لقب‌ها و كنیه‌هایش، همچون واژگانی درخشان در هزارتوی ذهن تاریخ باقی مانده‌اند. كنیه‌هایش ابوالحسن (در بین خواص) است و لقبهایش، صابر، زكی، ولی، فاضل، وفی، صدیق، رضی، سراج الله، نورالهدی، قرة عین المومنین، كلیدة الملحدین، كفو الملك، كافی الخلق، رب السریر و رئاب التدبیر. 
و رضا(ع)؛ 
مشهورترین لقبی است كه از گذر این همه سال، ما هنوز امام را با آن نام می‌شناسیم. شاید خواسته باشی دلیل این لقب را بدانی: 
«او از آن روی رضا خوانده شد كه در آسمان خوشایند و در زمین مورد خشنودی پیامبران و خدا و امامان پس از او بود. همچنین گفته شده: از آن روی كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند و بالاخره چنین آمده است: از آن روی او را رضا خوانده‌اند كه مأمون به او خشنود شد.» 
وقتی القاب، نامها و كنیه‌های مادرش را می‌خوانی، حس می‌كنی چیزی در آنهاست، شبیه آنچه در القاب خود امام است: ام البنین، نجمه، سكن، تكتم، خیزران، طاهره، و شقراء 
اگرچه به روایتی نام پنج پسر و یك دختر را برای امام رضا(ع) ذكر كرده‌اند، اما همانطور كه علامه مجلسی گفته است: «از جواد به عنوان تنها فرزند او یاد كرده‌اند.» ـ نامی آشنا برای ما ـ دیگر... می‌ماند سال وفات امام كه باز هم ذهن تاریخ ما را بخوبی یاری نمی‌دهد و احتمال سالهای 202، 203 و 206 ق، در این میان است. اما اكثر علماء همان سال 203 را سال وفات دانسته‌اند. با این حساب عمر حضرت رضا(ع) 55 سال می‌شود. 35 سالش را در كنار پدرش گذرانده و بیست سال دیگر امامت شیعیان را به عهده داشته است. 
آغاز امامت آن حضرت، مصادف می‌شود با دوره پایانی خلافت هارون عباسی به مدت ده سال. 
پنج سال بعد از آن با خلافت امین همزمان است و سرانجام هم دوره‌ای از خلافت مأمون در مدت پنج سال و تسلط یافتن او بر قلمرو اسلامی آن روزگاران. 
مأمون...همان كسی كه با دسیسه و به وسیله زهر امام را شهید كرده دوستداران امام، پیكر پاكش را درطوس در قبله قبه هارونی سرای حمیدبن قحطبه طایی به خاك سپردند و امروزه غبار مرقد او توتیای چشم‌های شیفتگان است
 در مدینه
دوران امامت امام رضا(ع) در مدینه از سال 183 هجری قمری آغاز شده بود. حكومت سیاسی در آن زمان به دست هارون الرشید بود كه در بغداد اداره می‌شده است. تز هارون هم مثل همه زورگویان تاریخ، شكنجه و زندان و كشتار بوده است. مردم را برای گرفتن مالیات شكنجه دادن و فرزندان و شیعیان فاطمی را آزار رساندن... 
همانطور كه حضرت موسی بن جعفر(ع)، پدر امام رضا(ع) را در زندان‌های بصره و بغداد حبس می‌كند و آخرش هم با زهر، ایشان را به شهادت می‌رساند. یعنی دورانی كه مصیبت شهادت پدر، برای امام رضا(ع) اتفاق می‌افتد و مصیبت‌‌های اسف بار دیگر برای علویان. 
در زمان امام رضا(ع)، هارون الرشید آن‌قدر از تأثیر اهل بیت(ع) بر مردم نگران بوده كه علاوه بر همه اینها، اندیشه‌ها و افكار بیگانگان را هم وارد علوم مسلمانان می‌كرده است. به این منظور كه توجه مردم را به علوم بیگانه جلب كند. 
ابوبكر خوارزمی (383 ه‍‌) در نامه‌ای به اهل نیشابور درباره نحوه رفتار حكومت عباسیان به خصوص «هارون» می‌نویسد: هارون در حالی مرد كه درخت نبوت را درو كرده و نهال امامت را از ریشه برافكنده بود... چون یكی از پیشوایان هدایت و سروری از سروران خاندان مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم در می‌گذشت، كسی جنازه‌اش را تشییع نمی‌كرد و مرقدش را با گچ نمی‌آراست، اما وقتی دلقك یا بازیگر یا مطرب و یا قاتلی از خودشان می‌‌مرد، دادگران و قاضیان بر جنازه‌اش حاضر می‌شدند و رهبران و حكمرانان در مجالس سوگواریش می‌نشستند. مادی و سوفسطایی در كشورشان امنیت داشت و متعرض كسانی كه كتابهای فلسفی را تدریس می‌كردند، نمی‌شدند، ولی هر شیعه‌ای سرانجام به قتل می‌رسید و هركس كه نام فرزندش را «علی» می‌نهاد، خونش را به زمین می‌ریختند. 
با توجه به این موارد و جوی كه حاكم شده بود، امام رضا(ع) ترجیح می‌داد امامت خودش را علنی نكند و فقط با عده معدودی از یارانش ارتباط داشته باشد. ولی وقتی بعد از چند سال، حكومت هارون الرشید به خاطر شورش‌های مختلف ضعیف می‌شود، امام رضا(ع) امامت خودش را آشكار می‌كند و به رفع مشكلات مردم در زمینه‌های اعتقادی و اجتماعی می‌پردازد. 
خود امام فرموده است: «در روضه جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌نشستم، در حالی كه دانشمندان مدینه بسیار بودند. هرگاه یكی از آنان در مسأله‌ای در می‌ماند، همگی متوجه من می‌شدند و سؤالات را نزد من می‌فرستادند و من پاسخ آنها را می‌دادم». بالاخره عمر هارون هم یك جایی به سر می‌رسد. وقتی كه در سال 193 برای آرام كردن اوضاع شورش به منطقه خراسان می‌رود، در همان جا دار فانی را وداع گفته و در سناباد طوس، در یكی از اطاق‌های تحتانی كاخ فرماندار طوس، «حمیدبن قحطبه طائی» دفن می‌شود. 
پسران هارون ـ امین و مأمون ـ بر سر حكومت، به دعوا و كشمكش با یكدیگر می‌پردازند. امین در بغداد قدرت را در دست می‌گیرد و مأمون در مرو بر تخت پادشاهی می‌نشیند. اختلاف بین این دو، پنج سال طول می‌كشد تا سرانجام سپاه مأمون به بغداد حمله می‌كند؛ امین را در سال 198 ه‍ كشته و مأمون سرتاسر حكومت را به دست می‌گیرد. 
ولی علویان و سادات مأمون را آرام نمی‌گذارند. آنها دیگر به تنگ آمده بودند. اولش ظلم و ستم‌های هارون، بعد نارضایتی از پسرانش و حالا هم مأمون... 
این گونه می‌شود كه در نواحی عراق، حجاز و یمن شورش می‌كنند. آنان فقط یك چیز را می‌خواستند. حكومت به دست خاندان آل محمد(ص) اداره شود. مأمون با زرنگی تمام، امام رضا(ع) را به خراسان دعوت می‌كند. همیشه اولین سؤال موقع مرور این حادثه تاریخی این است: چرا؟ هدف مأمون چه بود؟ 
به خاطر اینكه با قرار دادن امام در كنار خود، یك جور مهر تأیید به اعمال و سیاستهای خودش بزند. امام رضا(ع) به دعوت‌نامه‌های مأمون پاسخ منفی می‌دهد تا اینكه او دست به تهدیدی جدی می‌زند. 
اسناد تاریخی، گویای اولین زمینه‌های سفر امام نیست و جزئیات بسیاری از مقدمات هجرت رضوی، ناگفته مانده و در پرده ابهام قرار دارد. ولی با مطالعه اسناد موجود، این حقیقت مسلم است كه از پیش مكاتباتی میان مرو و مدینه، صورت می‌گرفته و بر سفر امام به سوی مرو، اصرار بوده است. 
مأمون علاوه بر دعوت‌نامه‌ها، دو نفر از مأموران خود به نام‌های رجاء بن ابی ضحاك و یاسر خادم را به مدینه می‌فرستد. آنها بعد از ورود به مدینه، مأموریت خودشان را برای امام(ع) این‌طور عنوان می‌كنند: 
«ان المأمون امرنا باشخاصك الی خراسان» 
مأمون، ما را فرمان داده و مأمور ساخته است تا تو را به خراسان ببریم. 
امام رضا(ع) شخصی بود كه نیرنگ‌های مأمون را می‌فهمید و شیوه‌ها و دسیسه‌های او را می‌شناخت. زندان‌های طولانی پدر را با همه تلخی‌ها و رنج‌هایش بخاطر داشت و می‌دانست كه مأمون كسی است كه برادر خودش را می‌كشد و حالا هم از نگرانی حضور امام در بین مردم، نمی‌تواند آرام بگیرد. 
بدین ترتیب امام رضا(ع) سفر آغاز كرد. سفری بدون رضایت خاطر، بدون دل خوش، باید با مدینه وداع می‌كرد، با مدفن پاك رسول خدا، با مردمی كه او را بسیار دوست داشتند. برای اهل مدینه پدری مهربان بود. او نیازی به سفر جغرافیایی نداشت. او در جغرافیای دلها سفر كرده بود. 
امام سفر را آغاز كرد. در حالیكه از آن اكراه داشت و وقتی می‌رفت خوب می‌دانست كه مأمون با او چه خواهد كرد و خوب می‌دانست كه در دلها جاودانه خواهد شد
 از مدینه تا مرو
دل كندن امام(ع) از مدینه خیلی سخت بود. حتی اگر یك بار در طول زندگیت مسافر سرزمین غریب شده باشی، باید این حس را بفهمی؛ مثل یوسف كه از مدینه تا مرو مصر غریبه بود و با آن همه ثروت و جلال و شوكت، دلش می‌خواست به كنعان برگردد. 
امام رضا(ع) در حالی با مسجد پیامبر خداحافظی می‌كرد كه می‌دانست بازگشتی ندارد. شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا(ع) به سند خود از محول بجستانی نقل كرده است كه امام رضا(ع) با پیامبر(ص) خداحافظی كرد، اما هر بار به سمت قبر بر می‌گشت و صدایش با گریه بلند می‌شد. به امام نزدیك شدم و به او تبریك گفتم. امام فرمود: من را رها كن! من از جوار جدم محمد صلی الله علیه و آله و سلم بیرون می‌شوم و در «غربت» می‌میرم. 
آنچه امروز برای همه ما روشن است. ابتدا و انتهای سفر امام رضا(ع) است، اما اینكه امام در حد فاصل این دو نقطه، دقیقاً از چه مسیرهایی عبور كرده، كاملاً مشخص نیست و در آن اختلاف وجود دارد. تعیین خط سیر دقیق امام رضا(ع) به واسطه گزارش‌های متعدد و گاه متناقض منابع، دشوار است.





A Brief Biography of Imam Reza (A.S)
Imam Reza (A.S), the Eighth Imam of the Shiite Muslims, was born there in Medina historians are not sure about. His birth day, month and year or they may know it completely but they don’t acknowledge-History has never been a good trustee-and His birth was declared in the years 148,151,153 and the days; on Friday in Ramadan 19th (the ninth month of Arabic lunar year), in the half of Ramadan month, on Friday in Rajab 10 th (the seventh month of Arabic lunar year) and Zilgha’deh 11th (twelfth month of Arabic lunar year).But the very year 148 namely Imam Ja’far-e- Sadegh’s (AS) Martyrdom year is more certain than the above-mentioned years. This is certainly the year that the distinguished scholars such as Mofid, Kalimi, Kafa’mi, Shahid Sani-e-Tabarsi, Sadough, Ebn-e-Zohreh, Mas’oudi, Abo’l-Fada, Ebn-e-Athir, Ebn-e-Hojar, Ebn-e-Jouzi and the other scholars have approved as the Imam Reza’s (AS) birth year. But His Holy titles and nicknames have been remained in history’s mind-maze such shining words. His nickname is Abo’l-Hasan and His titles are Saber, Zakki, Vali, Fazel, Vafi, Seddigh, Razi, Serajo’llah, Nouro’l-Hoda, Ghorrato’l-Eino’l-Mo’menin, Kelidato’l-Mohedin, Kafo’l-Malek, Kafia’l-Khalgh, Rabbo’ssarir, and Ra’abo’l-Tadbir. 
And Reza (AS) is the most well-known title that we have known Imam by this during the history. Perhaps you want to know the reason of this title: 
“He was called ‘Reza’ because He was pleasant in the heavens and prophets and God and the Imams after Him were pleased with Him, upon the Earth. Also, it is said that: because all persons who agreed or disagreed with Him, both groups were pleased with Him and finally they have called Him “Reza” because Ma’moun became pleased with Him, too.” 
When you read His mother’s names, titles and sobriquets, you feel something inside them just like whatever is in Imam Reza’s (AS) titles: Ommo’l-Banin, Najmeh, Sakan, Toktam, Kheizaran, Tahereh, Shaghra’. 
Although according to a narration, 5 boys and one girl has been mentioned for Imam Reza (AS), but as Allameh Majlesi has told: Javad was regarded as the only Imam Reza’s child- a familiar name for us-…the only subject that has remained is Imam Reza’s martyrdom year that again history can’t help us about it properly and the possibilities are the years 202, 203 and 206 Anno Hejira. But most of scholars have considered the year 203 as His martyrdom year. Hence the age of Imam Reza (AS) was 55 years old at the time of martyrdom. He has spent 25 years of His lifetime with His father and He undertook the Shiite’s leadership for 20 years. 
The beginning of Imam Reza’s (AS) leadership is coincided with the final period of Harouno-e-Abbassi’s caliphate for 10 years. 
Five years later, His leadership is also coincided with Amin’s caliphate and finally a period of Ma’moun’s caliphate for 5 years as well as his dominance on Islamic territory of that period. 
…Ma’moun the very person, who martyred Imam with poison conspiratorially and Imam’s followers, buried His holy body in Tous (in Harouni’s Gheble-ye-Ghobbeh); the dome of Hamid-ebne-Ghahtabe-ye-Taei and today His sepulcher's dust is the vitriol of the enamored people’s eyes. 

In Medina; 
The periods of Imam Reza’s (AS) leadership in Medina had started by the year 183 Anno Hejira .Those days Harouno’Rashid had control over the political government that have been administered in Baqdad. Haroun’s dissertation was torture, prison and killing as like as all history’s oppressive. His soldiers persecuted Muslims to pay exorbitant taxes. 
As he incarcerated Imam Mousa’bne Ja’far (AS); Imam Reza’s father, in the prisons of Baqdad and Basra and finally brutally martyred Him with poison. That is to say the periods that the tragedy of His father’s martyrdom was happened as well as lamentable tragedies for Alavian. 
In the period of Imam Reza(AS) Harouno’Rashid was so anxious of Ahle-Beit’s influence on people, besides these, he tried to dictate deviated reflections and thoughts into Muslims’ science in order to draw their attention to a distorted Islamic school, leaving the household of the holy prophet (S.A.W.A) in a theoretical seclusion. 
Aboubakr-e-Kharazmi (in 383 Anno Hejira) in a letter to Neishabour’s people describes how harshly the Abbasids' ruler-Haroon-, in particular, behaved. He writes: Haroon, undermining the prophetic mission and ignoring Imam at (Divine Leadership), died. when one of the Imams of the house hold of the Holy prophet (S.A.W.A) passed away, no one participated in his/her funeral procession, and plastered his/her burial chamber, but when a zany or a juggler or a minstrel or a killer of them died, officials and judges used to attend upon his corpse and leaders and governors used to mourn for the dead. Secularist and sophist were safe in their country and they didn’t oppose against those who taught the philosophical books, but they ruthlessly killed the Shiite Muslims, and also those Muslims who chose "Ali" for their son's name, were brutally killed and beheaded by the rulers, agents." 
Considering these cases and dominant atmosphere, Imam Reza (AS) preferred not to declare and publicize His Imamate and He communicated only with a few of His followers. But in the course of years, when Haroun’o-Rashid’s government grew weak because of different rebellions, Imam Reza (AS) announced His divine leadership (Imamate) openly and proceeded to solve people’s problems in the social and religious fields. His Holiness says: “I was attending in mourning ceremony of my ancestor; the Holy Prophet (S.A.W.A) while there were so many of erudite and scholars Medina. When one of them could not find a solution for a question, they all addressed me those questions and I was answering their questions.” Haroon-ar-Rashid died in 193 Anno Hejira 809 (A.D), on his way to khorasan intending to suppress the rebellions of the region. He was buried in Sanabad-e-Tous within an inferior room in Tous’ governor palace “Hamid-ebne- Ghahtabeye Taei”. Haroun’s sons “Amin and Ma’moun” quarreled with one another to grab power. Amin was dominant in Baqdad and Ma’moun ascended the throne in Marv. Hatred and discrepancy flamed up within the two brothers for five years and finally Ma’moun’s corps attacked Baqdad; and killed Amin in the year 198 Anno Hejira and Ma’moun kept control over the government completely. Since the Alawids and the Sadat, descendants of the Holy prophet (S.A.W.A) were driven to extremities of Haroon's and his sons' cruelties, they revolted. 
As a result of this, people started to rebel in the regions of Iraq, Hejaz and Yemen. They wanted only one thing: the government should be controlled by Mohammad’s (AS) dynasty. In order to quell the rebellions and keep his position as the ruler of the country, Mamoon decided to invite the socio-religious leader of the Shiite Muslims - Imam Reza (A.S) - , to Khorasan. 
The first question when reviewing this historical event is always this: WHY? What was the plot of Ma’moun? 
That is why to ratify his activities and policies beside Imam. Imam Reza (AS) did not accept his so-called sincere invitations until Ma’moun started to threat seriously. The Historical documents would not testify the first fields of Imam’s journey and many details of preliminaries Razavi’s Hijrat has remained unsaid and put under the veil of ambiguity. But by studying the given documents the truth will be revealed that there are some previous correspondences between Marv and Medina, and the emphasis was on the Imam’s journey to Marv. Ma’moun in addition to the invitations, sent two persons of his officials by names “Reja-ebne-Abi Zahhak and Yaser Khadem” to Medina. After entering Medina, they introduced their mission as follows: “Ma’moun has commanded and appointed us to carry you to Khorasan.” Imam Reza (AS) was a person who was aware of Ma’moun’s deceits and also knew his conspiracies and manners. Imam Reza (AS) could remember his Father, who was in prisons for a long time, with all their bitterness and pain and he knew that Ma’moun is a person that kills his brother and currently he couldn’t calm down because of 
Imam’s presence among people. So Imam Reza (AS) started his journey. An unwilling journey and He should bid farewell to Medina unhappily, a farewell to the holy mausoleum of the Holy Prophet (S.A.W.A), a farewell to people who loved Him. He was a kind father for Medina’ inhabitants. He didn’t need a geographical journey. He had gone on a journey to the hearts’ geography. Anyway, Imam started the journey though he disliked it and when he went, he knew well what Ma’moun would do towards Him, and was completely aware that He will be eternal in people’s heart. 

From Medina to Marv 
It was too hard for Imam (AS) to leave Medina. Even if once in your lifetime you were a passenger of a strange land, you should understand this feeling; like Yusuf who was a stranger from Medina to Marv and Egypt and in view of the fact that He was wealthy and rich gloriously, but He liked to come back to Kan’an. Imam Reza (AS) bade farewell to the Prophet’s Mosque while He knew that He never come back. Sheikh Saddough has quoted in Oyoon Akhbar'al Reza from Mohaval-e-Bajestani, under his own documentary: “Imam Reza (AS) bade farewell to the Holy Prophet (PBUH), but every time He looked towards the tomb, He cried tearfully.” I approached Imam (A.S) and offered Him my congratulations. Imam said: “set me free! I will leave my ancestor’s vicinity ((Mohammad PBUH)) and I will die in a strange land”. Whatever is clear to all of us is the beginning and the termination of Imam Reza’s (AS) journey, but the fact that what courses exactly He passed through in the space of the two points is not clear and there is some diversity of opinions about that. It is hard to distinguish the exact course of Imam Reza’s (AS) journey because there are so many different reports or sometimes we see contradictory source about His journey. 




نوع مطلب : متفرقه